تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
هست پابست سر زلفش دل ما در جهان * ورنه چيزى را دل ما در جهان پا بست نيست
دل بر آن عهدست و آن پيمان كه با دلدار بست * خود دلى كه عهد آن دلدار را بشكست نيست
هيچ كس را دل ز دام زلف او بيرون نجست * اين كه بتواند دلى از دام « 1 » نفسش جست نيست
زلف او گر مىكند تاراج دلها حاكم است * هرچه او خواهد كند روى كسى را دست نيست
305
گر مرا در دست بودى جان نثارش كردمى * چون كنم چيزى نثارش كان مرا در دست نيست
بايد اندر عشق او از خود بكل وارستهء [ شد « 2 » ] * كانك در عشقش بكل از خويشتن وارست نيست
از پى پيوند او از خويشتن بايد بريد * پى بريدن اينك كس هرگز به دو پيوست نيست
هستى گر مغربى را هست آن « 3 » هستى اوست * مغربى را اينك از خود هيچ هستى هست نيست

31

با تو است آن يار دايم از تو يكدم دور نيست * گرچه تو مهجورى از وى او ز تو مهجور نيست
310
ديده بگشا تا به بينى آفتاب روى او * كآفتاب روى او از ديده‌ها مستور نيست
ليك رويش را به نور روى او ديدن توان * گرچه مانع ديده را از ديدنش جز نور نيست
هامش
( 1 ) - لندن داد . ملك داد ( 2 ) - ملك شد ( 3 ) - ملك از