تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
دل منظر عالى و نظرگاه رفيع است * يارست كه او ناظر اين منظر عالى است
خالى است حوالى حريم دل از اغيار * اغيار كجا واقف اين بوم و حوالى است
جز نقش رخ دوست در آن دل نتوان « 1 » يافت * كان آينه از نقش جهان صافى و خالى است
در عالم او هيچ شب و روز نباشد * كو برتر ازين عالم و ايام و ليالى است
295
درى كه ازو جمله جهان گشت پديدار * آن در گرانمايه از اين بحر « 2 » لئالى است
دانى بجز از عشق درين خطه نباشد * عشق است كه در خطهء دل حاكم و واليست
عالم به خط دوست كتابيست و ليكن * مخفيست از آن‌كس كه نه او تارى و تالى است
اى مغربى كس را خبر از عالم دل نيست * چون عالم دل ز اهل دو عالم متعالى است

30

هيچ كس را اين چنين يارى كه ما را هست نيست * كس ازين باده كه ما مستيم ازو « 3 » سرمست نيست
300
قامتش را هست ميلى جانب افتادگان * كو بلندى در جهان كو را « 4 » نظر بايست نيست
هامش
( 1 ) - ملك ديد ( 2 ) - سپه درين بحر زلالى است ( 3 ) - سپه او ( 4 ) - ملك كز بلندى در جهان او را نظر بايست