تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨

28

بيار ساقى از آن مى كه هست آب حيات « 1 » * بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات
از آن شراب كه جان و دلم ازو يابند * ز قيد جسم خلاص و ز بند نفس نجات
از آن شراب كه ريحان و روح ارواحست * از آن شراب كه بخشد حيات بعد ممات
مى كه جان به تن مرده درد مد بويش * مى كه يابد از و زندگى عظام « 2 » و رمات
285
بيا و بر دل و بر جان مردهء ما ريز * ببين سرايت ارواح راح در اموات
چه خوش بود كه ترابى جهت توان ديدن * اگر چه روى تو پيداست در « 3 » جميع جهات
بيا و جلوه‌كنان بر گذر ز منظر دل * كه منظرى به ازو نيست درگه جلوات
بيا كه خلوت پاك از براى تو خاليست * از آنك ميل تو پيوسته است با خلوات
نظر بسوى دل مغربى كن اى دلبر * ببين كه روى چه خوش مىنمايد اين مرآت

29

290
دل غرقه انوار جمالى و جلاليست * به روى نظر از جانب « 4 » دلبر متوالى است
هامش
( 1 ) - ملك عين ( 2 ) - ملك سپه رقات ( 3 ) - سپه وز ( 4 ) - ملك جانان