منزل جانان بجان و دل همىجويد دلم * غافل از جانان كه او را در دل و جان منزل است
در ميان آب و گل سازد وطن آن جان و دل * منزلش گرچه برون از خطهء آب و گل است
260
هر كسى دارند با خود اين چنين گنجى نهان * ليك هر كس را ز خود بر خود طلسمى « 1 » مشكل است
ما همه دريا و دريا عين ما بوده ولى * ما پى ما ميان ما و دريا حايل است
چشم در پائين كسى دارد كه غرق بحر شد * ورنه نقش غير بيند هر كه او بر ساحل است
نيست كامل در و عالم آنك دريا عين اوست * عين دريا هر كه شد ميدان كه مرد كامل است
جملهء عالم نيست الا سايهء علم وجود * روى از ظلم بگردان زانكه ظل زائل است
265
سايهء بر خورشيد مگزين گر تو مرد عاقلى * سايهء بر خورشيد نگزيند كسى كو عاقل است
نيست شأن « 2 » آنكه باشد بر صراط مستقيم * ميل كردن جانب چيزى كه هر دم مايل است
چون بدانستى كه حق هستى و باطل نيستى است * روى حق را گير و بگذار از هر آنچه باطل است
نقطه توحيد و عين جمع و درياى وجود * حاصل است آن را كه بر خط عدالت حاصل است
هامش
( 1 ) - سپه طلسم
( 2 ) - ملك و سپه انسان و نسخه چاپىشان