تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
جز آن‌كس را كه مست از جام اويم * كه نه پا دانم از سر ، نه سر از دست « 1 »
به كلى خواهم از خود گشت بى خود * اگر باده دهد ساقى ازين دست « 2 »
دلم عهدى كه بسته بود با كون * چو شد سرمست آن مجموع بشكست
250
خرد بيرون شد آنجا كو درآمد * روان برخاست از پيشش چو بنشست
بود يكسان بر من مست و هشيار * هر آن كو نيست زين‌سان نيست سرمست
كسى كو جز يكى هرگز ندانست * چه مىداند كه پنجه چيست يا شست
ز بالا و ز پستى درگذشتم * كنون پيشم نه بالا ماند و نه پست
مجو در نه رواق چهارطاقش * كسى كز حبس شش سوى جهان جست « 3 »
فرونايد مگر در قاب « 4 » قوسين * چو تير دل جهد از قبضه و شست
255
دگر در مشرق و مغرب نگنجد * چو ذات مغربى از مغربى رست

غزل 26

آنچه مطلوب دل و جانست با جان و دلست * ليكن از مطلوب خود جان بىخبر دل غافل است
هامش
( 1 ) - ملك نه پا را دانم از سر نى سر از دست سپه - ندانم در جهان هرگز كسى هست ( 2 ) - سپه از آن ( 3 ) - ملك رست ( 4 ) - ملك و سپه قاب و قوس