24
ساقى باقى كه جانم مست اوست * بادهء در داد كان بىرنگ و بوست
بىدهن جان بادهاى را در كشيد * كو منزه از خم و جام و سبوست
نور مى « 1 » در جان و در دل كار كرد * نار وى در استخوان و مغز و پوست
240
ديدم از مستى جو هستى را قفا * عالمى را بىقفا ديدم كه روست
[ چون حجاب « 2 » ما يقين شد مرتفع * هر دو عالم را به كل ديدم كه اوست ] « 3 »
مهر بود آن را كه دره خواندمى * بحر بود آن را كه مىگفتيم جوست
زشت و نيكو مىنمود اما نبود * هر كرا مىگفتمى « 4 » زشت و نكوست
هر كرا دشمن همىپنداشتم * آخرالامرش بديدم بود دوست
245
مغربى چون اختلافى نيست هيچ * رو زبان دركش چه جاى گفتوگوست
25
چنان مستم چنان مستم چنان مست * نه پا را دانم از سر نى سر از دست
هامش
( 1 ) - ملك وى
( 2 ) - در ملك ما و من
( 3 ) - اين بيت در ملك و سپه آمده
( 4 ) - سپه مىگفتم او