همه سرگشته مضطرب احوال * رستهء كو ز اضطراب كجاست
225
مغربى چون تو مهر مشرقى * چند پرسى كه آفتاب كجاست
همه در برده خويش را جويان * عارفى رستا « 1 » از حجاب كجاست
چند پرسى كه خود كليد خودى * كيست مفتاح [ و « 2 » ] فتح باب كجاست
غزل 23
اگر ز روى براندازد او نقاب صفات * دو كون سوخته گردد ز تاب و پرتو ذات
به پيش تاب تجلى ذات محو شود * جهان كه هست عيان گشته از فروغ صفات
230
ز پيش پرتو خورشيد سايه برخيزد « 3 » * چنانك از بر نور و يقين شك و ظلمات
مجو ز كون ثباتى به پيش پرتو او * كه پشه را نتوان يافت پيش باد ثبات « 4 »
دلا نقاب برافكن ز روى او و مترس * از آنك سوخته گردى در آتش سبحات
بنور روى تو كان نار و نور انوارست « 5 » * به خاك كوى تو كان آتش است و آب حيات
ازين هلاك مينديش و باش مردانه * كه اين هلاك بود موجب خلاص و نجات
235
اگر تو محو نگردى كجا شوى مثبت * بمحو « 6 » خويش طلب گر طلب كنى اثبات
به مغربى است نهان آفتاب رخسارش * اگر چه هست عيان از فروغ او ذرات
هامش
( 1 ) - سپه جسته
( 2 ) - در سپه آمده
( 3 ) - سپه بگريزد
( 4 ) - سپه لندن ثبات
( 5 ) - ملك نار نور انور ماست
( 6 ) - سپه مجوز