[ مغربى آمد حجاب راه جان مغربى * درگذر از وى چه شد آخر حجاب بيش نيست « 1 » ]
20
200
جنبش جمله سوى اصل خودست * چون يكى اصل جملهء عددست
چون ز يك ، جز يكى نشد صادر * پس يكى بيش نيست آنچه صدست
نيك و بد خوب و زشت و كهنه و نو * در جهانيست كندرو عددست
ورنه بيرون عالم « 2 » عددى * نى نو ، و نى كهن نه نيك و بدست
احمد اندر ولايت احدى * نيست احمد كه هرچه هست احدست
205
ابد اندر سراى او ازلست * ازل اندر جهان ما ابدست
هست هستى بسان دريايى * كه مرا ورا هميشه جزر و مدست
باطن بحر جملگى آبست * ظاهر بحر سر بسر زبدست
ظاهرش را هميشه از باطن * جنبش و حول و قوت و مدد است
باطنش بىحدست و وصف و كران * ظاهرش را كران و وصف و حدست
210
مغربى هر كه غرق اين درياست * وارهيده ز دانش و خردست
21
دو عالم چيست نقش صورت دوست * چه جاى نقش و صورت پلك خود اوست
هامش
( 1 ) - در نسخه ملك و سپه آمده
( 2 ) - ملك عامل