بدان صفت دل و جان از حبيب پرشدهء است * كه از حبيب ندارم نظر به حال حبيب
130
چه احتياج بود ديده را بحسن برون * چو بر درون متجلى شود جمال حبيب
ز مشرق دلت اى مغربى چو كرد طلوع * هزار بدر برفت از نظر هلال حبيب
14
اى صفات بىكران تو طلسم گنج ذات * گنج ذاتت گشته « 1 » مخفى در طلسمات صفات
هست عالم سر بسر نقش طلسم گنج تو * از طلسم و نقش هرگز حل نگردد مشكلات
اى صفاتت نقشبند كارگاه هر دو كون * سايهء نور صفات تست نقش كائنات
ظل نقش كائنات از نور تو دارد ظهور * گرچه باشد انبساط او ز عين ممكنات
پيرو نور است سايه ، خود ندارد اختيار * زان سبب هرگز نباشد يك زمان او را ثبات
سايه ناچيز گويد هر زمانى نور را * اى به تو ظاهر شده ما همچو تو ظاهر بذات
سايه هستى مىنمايد ، ليك اندر اصل نيست * نيست را از هست ار « 1 » بشناختى يا بى نجات
كى خورد خضر دلت از آب حيوان شربتى * تا تو ظلمت را تصور كردهء آب حيات
هامش
( 1 ) - سپه اگر