تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
هنوز از فرقه و فرقى برون از زمرهء جمعى * اگر از يكديگر فرقى كنى اسم و مسما را
چو واحد گردى اعدادت نمايد سر بسر واحد * چو فرد آيى يكى بينى پرى و دى فردا را
ز كثرت سوى وحدت روز وحدت سوى كثرت شو * ز راه وحدت و كثرت توان دانستن اشيا را
چه « 1 » دانى زير بالاى زمين و آسمان چون تو * نديدى منطوى در خود بساط زير و بالا را
چو هستى نسخهء جانان فرورو در خود و او دان * ز پنهانى و پيداييت آن « 2 » پنهان و پيدا را
60
الا اى مغربى عنقاى مغرب را اگر جوئى * برون از مشرق و مغرب بيايد جست عنقا را

7

هيچ دانى كه ما كئيم و شما * سايه آفتاب نور خدا
سايه آفتاب تابش اوست * تابش مهر هست عين ضيا
نيست خورشيد از شعاع بعيد * نيست سايه ز آفتاب جدا
سايه و آفتاب يك چيزند * هست او واحد كثيرنما
65
چون يكى بود سايه و خورشيد * يا رب اين كثرت از چه شد پيدا
نظر از عين ممكنات بدوز * تا كه سايه نمايدت يكتا
بگذر ز سايه زانك خورشيد است * آنچه تو سايه خوانيش هرجا
شىء واحد نگر كه چون گرديد * عين هستى جمله اشياء
هست يك عين همه اعيان * يك مسماست اين همه اسماء
هامش
( 1 ) - سپه - چو ( 2 ) - سپه اين