تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧

غزل 2

اى جمله جهان در رخ جان‌بخش تو پيدا * وى روى تو در آينه كون هويدا
تا شاهد حسن تو در آينه نظر كرد * عكس رخ خود ديد بشد واله و شيدا
هر لحظه رخت داده جمال « 1 » رخ خود را * بر ديدهء خود جلوه به به صد كسوت زيبا
از ديدهء عشاق برون كرده نگاهى * تا حسن خود از روى بتان كرده تماشا
رويت ز پى جلوه‌گرى آينهء ساخت * آن آينه را نام نهاد آدم و حوا
20
حسن رخ خود را به همه روى درو ديد * زان روى شد او آينه جملهء اسما « 2 »
اى حسن تو بر ديدهء خود كرده تجلى * در ديده خود ديده عيان چهره خود را
چون ناظر و منظور تويى غير تو كس نيست * پس از چه سبب گشت پديد اين همه غوغا
اى مغربى آفاق پر از ولوله گردد * سلطان جمالم چو زند خيمه بصحرا

3

بيا بر چشم عاشق كن تجلى روى زيبا را * كه جز وامق نداند كس كمال حسن عذرا را
هامش
( 1 ) - سپه - جمالى ( 2 ) - سپه اشياء