25
به صحراى دل عاشق بيا جلوهكنان بگذر * به روى عالمآرايت بيارا روى صحرا را
دمى از خلوت وحدت تماشا را بصحرا شو « 1 » * نظر با ناظران افكن ببين اهل تماشا را
دماغ جان اهل دل ببوى خود معطر كن * ز روى خويش نورى بخش هر دم چشم بينا را « 1 »
الا اى يوسف مسكين ملاحت تا به كى دارى * حزين يعقوب بيدل را غمين جان زليخا را
تو حلوا كردهاى پنهان مگسها گشته سرگردان * اگر جوش مگس خواهى بصحرا آر حلوا را
30
الى اى ترك يغمائى بيا جان را به يغما بر * نه دل ترك تو خواهد كرد نى تو ترك يغما را
جهان پرشور از آن دارد لب شيرين ترك من * كه تركان دوست مىدارند دايم شور و غوغا را
سخن با مرد صحرائى الا اى مغربى كم گو * كه صحرايى نمىداند زبان اهل دريا را
4
ز روى ذات برافكن نقاب اسما را * نهان به اسم مكن چهره مسما را
نقاب برفكن از روى و عزم صحرا كن * ز كنج خلوت وحدت دمى تماشا را
35
اگر چه پرتو انوار ذات محو كند * چه اين نقاب بر افتد جميع اشيا را
اگر چه سايه عنقاى مغربست جهان * وليك سايه حجاب آمدست عنقا را « 2 »
نقوش كثرت امواج ظاهر دريا * حجاب وحدت باطن شدست دريا را
فروغ چهرهء عذرا نهان همىدارد * ز چشم وامق بيدل عذار عذرا را
هامش
( 1 ) - سپه - رو
( 2 ) - سپه - ولى تن تو حجاب آمده است عنقا را