نمىسزد كه نهان گردى از او الابصار * كه نور ديده توئى چشمهاى بينا را
40
ز مغربى چو توئى ناظر رخ زيبات * نهان از او مكن اى دوست روى زيبا را
5
بياور ساقى آن جام صفا را * دمى از خود « 1 » رهايى بخش ما را
خدا را گر توانى كرد كارى * بكن كارى بكن كارى خدا را
چو حشم خويشتن سرمست گردان * دل و عقل و روان و ديدهها را
جهان پرقلب و پرقلاب گرديد * بيا بر قلبها زن كيميا را
45
توانى ساختن از ما شمايى * اگر ميلى بود با ما شما را
گدا سلطان شود گر زانك سلطان * نشاند بر سرير خود گدا را
نگارا دل پر از نقش و نگار است * ببر نقش و نگار از دل نگارا
بيا از نقش گيتى پاك گردان * مزين آئينه گيتىنما را
چو از نقش جهانش « 2 » پاك كردى * بنقش روى خود رويش بيارا
50
برابر آسمان دل چو خورشيد * ز كوكب پاك كن لوح شما را
بيا بر مغربى انداز تابى * بتابى مهر گردان اين سها را
6
بيا در بحر با ما شو ، رها كن اين من و ما را * كه تا دريا نگردى تو ، ندانى عين دريا را
اگر موجيت از آن صحرا بدين دريا كشد روزى * چنانت غرقه گرداند كه نارى ياد صحر را
اگر امواج دريا را بجز دريا نمىبينى * يقين دانم كه بتوانى مسما ديدن « 3 » اسما را
هامش
( 1 ) - ملك - ما
( 2 ) - ملك - تو
( 3 ) - سپه - ديد