تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
زان نقش نگار گشت پيدا * در آينهء مقابل دل
عمرى است كه گشته است مخفى * در سينهء جان و اصل دل
گنجى كه طلسم اوست عالم * ذاتى كه صفات اوست آدم
اى مهر تو مهر خاتم جان * وى زندگى تو از دم جان
بىتو نفسى نمىتوان زد * اى همدم جسم و همدم جان
370
بر خانهء جسم و خلوت دل * ميمون ز تو بوده مقدم جان
دل شاد به روى تو چنان است * كو را نبود دمى غم جان
از بحر محيط تو نشيند * بر گلشن جسم شبنم جان
اين صورت و معنى دو عالم * وى احمد روح و آدم جان
بگرفت ولايت سويدا * سلطان سواد اعظم جان
ناگه سفرى فتاد ما را * از عالم تن به عالم جان
پيدا شد از آن سپس جهانى * بيرون ز جهان خرم جان
ديديم در آن جهان بىچون * عريان ز لباس معلم جان
گنجى كه طلسم اوست عالم * ذاتى كه صفات اوست آدم
برخيز و بيا به عالم جان * برهان نفسى دل از غم جان
اى همدم نفس بوده عمرى * يك لحظه نبوده همدم جان
اى از دم سرد نفس مرده * كى زنده شوى تو از دم جان
گنجى است نهاده پرجواهر * مخفى به طلا محكم جان
ره برد به گنج هر كه دانست * اسرار و رموز مبهم جان
سلطان سراى هر دو عالم * پوشيد لباس معلم جان
با لشكر خود سوى جهان شد * در كسوت خوب آدم جان
سلطانى خويش كرد پيدا * در عالم جسم و عالم جان