تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
نيستم غير آنچه فرمودى * نكنم غير آنچه فرمايى
هرچه در من دمى همان « 1 » شنوى * كه منم چون نيى تو چون نايى
كم و افزون شوم به تو نه به خود * اگرم كم كنى و افزايى
نه بدى دارم و نه نيكى هم * نه خودى دارم و نه خودرايى
من كه باشم كه تا ترا شايم * تويى آن‌كس كه خويش را شايى
زان كس نيستى كه زان خودى * هيچ كس را نه‌اى كه خودرايى
غير تو نيست هيچ‌كس موجود * زان سبب بىشريك و همتايى
دو جهان همچو جسم و تو جانى * دو جهان اسم و تو مسمايى
310
غير و عينى و وحدت و كثرت * هم تو مجموع و هم تو تنهائى
چون مرا از تو مانع‌اند اشياء * چون تو هستى جمله اشيايى
صفت و اسم غير تو چون است * چون تو عين صفات و اسمائى
هر زمان كسوت دگر پوشى * به لباس دگر برون آيى
گه به بالاى خويش راست كنى * كسوت آدمى و حوايى
هر نفس قد و قامت خود را * به لباس دگر بيارايى
ليلى گاه و گاه مجنونى * وامقى گاه و گاه عذرائى
گه عزيزى و گاه مصر عزيز * گاه يوسف ، گهى زليخائى
چون به يك جا دلم شود ساكن * يار من چونك نيست يك جايى
بايد از كائنات يكتا شد * از پى وصل يار يكتايى
320
مغربى كى رهى ز مغرب خود * تا ز مشرق چو مهر برنايى
از تو و اوست بىتو و اويى * از من و ماست بىمن و مايى
جهد كن تا شوى بد و بينا * چونك يا بى بدوست بينائى
پس بدانى يقين و بشناسى * پس ببينى عيان و ننمايى
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كس دگر موجود
هامش
( 1 ) - ملك - همىشنوى .