تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
ما راست دل خراب ليكن * مستور درين دل خراب است
گنجى كه در طلسم اوست عالم * ذاتى كه صفات اوست آدم
خورشيد بر اوج آسمان شد * ذرات جهان ازو عيان شد
افكند ز نور خويش تابى * بر جان جهان جهان جان شد
سلطان ممالك دو عالم * با لشكر خويشتن روان شد
350
از شهر و ولايت خود آمد * آن شاه بدين جهان جهان شد
آن در يتيم و گوهر پاك * سرمايه و اصل بحر و كان شد
آن‌كس كه به ذات بىنشان شد « 1 » * از روى صفات با نشان شد
با آنك يگانه است دايم * ديدى كه چه‌سان يكان‌يكان شد
پيدا به وجود اين و آن گشت * ظاهر به ظهور اين و آن شد
ظاهرتر از اين نمىتوان بود * پيداتر از اين نمىتوان شد
پوشيد لباس جسم و جان را * در كسوت جسم و جان نهان شد
گنجى كه طلسم اوست عالم * ذاتى كه صفات اوست آدم
گنجى است نهاده در دل دل * درى است فتاده در گل دل
حسنى است كه گشته است ظاهر * در شكل خوش و شمايل دل
360
آن مهر سپهر لايزالى است * در برج روان و منزل دل
شد مملكت وجود معمور * از عدل مليك عادل دل
اين كار قوى مبارك افتاد * از بهر غلام مقبل دل
چون بحر حقيقة الحقائق * پيوست به بحر كامل دل
بحرى است كنون دلم كه هرگز * كس مىنرسد به ساحل دل
چون بود ز نقش غير خالى * اين مظهر پاك قابل دل
هامش
( 1 ) - ملك و سپه - بود
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 237 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى