تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
نيست جز او كسى دگر موجود * عير او هرچه هست پندارى است
280
اين همه كار و بار و گفت و شنيد * جز يكى نيست گرچه بسيارى است
چشم بگشاى تا عيان بينى * گر ترا ديده‌اى و ديدارى است
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
اى تو مخفى شده ز پيدائى * وى نهان گشته از هويدائى
هيچ سوئى نه‌اى و هر سوئى * هيچ جائى نه‌اى و هر جائى
تا به صحرا شوى تماشا را * گشته‌ام از پى تو صحرايى
هست امروز حسن بىمثلت * در خور ديده تماشائى
از پىات دربه‌در همىگردم * شده‌ام از پى تو هرجائى
از چه ساكن نمىشود دل من * چونك تو ساكن سويدايى
تو نشسته درون خانهء دل * من ز سودات گشته سودائى
290
چون ز چشمم نمىشوى « 1 » پنهان * چونك از چشم من تو بينائى
غير تو نيست كس ترا جويان * به حقيقت ترا تو جويايى
با تو يك دم نمىتوانم بود * بىتوام نيست هم شكيبائى
تاب ديدار تو ندارد كس * گرچه برقع ز روى نگشائى
من ندانم ترا و گردانم * به خود از من تويى كه دانايى
كس نداند درون دريا را * مگر آن‌كس كه هست دريايى
از تو يابد مذاق شيرينى * نى ز حلوا و نى ز حلوائى
نى لبت خود كجا تواند كرد * لب شيرين لبان شكرخايى
از خطت يافت باغ سرسبزى * وز قدت يافت سرو بالايى
هست بر روى تو جهان خالى * كه رخت را ازوست زيبائى
300
يا بگرد عذار تو خطى است * يافته ز و عذار رعنايى
من چنانم ترا كه مىبايد * تو چنانى مرا كه مىبايى
هامش
( 1 ) - ملك - همىشوى .