گشته از چشم مست او سرمست * در جهان هر كجا كه هشيارى است
از لبش وام كرده باده ناب * در جهان هر كجا كه خمارى است
گشته از قامت و رخش پيدا * هر كجا سرو و باغ و گلزارى است
از پى گلستان روى وى است * هر كسى را كه در قدم خارى است
زير هر چين زلف او چينى است * زير هر تار موش تا تارى است
260
قامت چابكش چه چالاكى است * خال زنگى او چه عيارى است
گرد بر گرد نقطهء خالش * دل سرگشته همچو پرگارى است
غمزهء جادوش چه غمازى است * طره هندواش چه طرارى است
هست شاگرد چشم خونخوارش * هر كجا نام مكر و مكارى است
غم به گردش كجا تواند گشت * همچو او هر كجا « 1 » كه غمخوارى است
روى او را بهر طرف روئى است * هر طرف سوى روش نظارى است
مىكند بر وجود او اقرار * هستى هر كه را كه انكارى است
آنچه تو ديدهاى و مىبينى « 2 » * به مثل دانهاى ز خروارى است
گرچه منكر همىكند انكار * نفس انكار منكر اقرارى است
يار ز انبار علم او مشتى است * چونك مشتى نمود « 3 » انبارى است
270
يا ز ديوان اوست يك دفتر * يا ز دفتر نوشته طومارى است
سوى او مىرود به دو و درو « 4 » * هر كه را جنبشى و رفتارى است
از پى كيش زلف او بسته است * در ميان هر كه را كه زنارى است
رو به محراب روى او دارد * در جهان هر كجا كه ديندارى است
به حقيقت و را پرستيده است * هر كجا در جهان پرستارى است
يك سخنگوست صد هزار زبان * از پس هر زبان به گفتارى است
دو جهان از جمال او عكسى است * عالم از روى او نمودارى است
گشته پيدا ز تاب رخسارش * هر كجا آفتاب رخسارى است
هامش
( 1 ) - سپه - هر كرا
( 2 ) - سپه - مىشنوى
( 3 ) - سپه - نمون
( 4 ) - ملك - چو دود در او