210
ز اتحادى كه گرددت حاصل * چون پذيرد زوال ظل و صرير
پس ز تو منقلب شوند اعيان * چونك هستى بنفس خويش اكسير
پس بدانى كه ذرهاى ز ارواح * چون در اجساد مىكند تاثير
بشناسى كه چون يكى گردد * آنك پيوسته بوده است كثير
ازچهرو عشق عاشق و معشوق * متحد مىشوند بىتصيير
چون ذليل و عزيز هر دو يكيست * يا غنى از چه روست عين فقير
پس سزد مر ترا اگر گويى * به زبان فصيح بىتغيير
كه جز او نيست در سراى وجود * ز حقيقت كسى دگر موجود
عشق چندين حجاب ظلمت و نور * بر رخ آويخت شد بدان مستور
تا كه عاشق بجهد و جد تمام * كند از روى عشق يك يك دور
220
پس بتدريج خوى او گيرد * بايد از هرچه غير اوست نفور
[ چون به نيروى ذوق و قوت شوق * يابد از پردههاى عشق عبور ] « 1 »
بعد از آتش جمال بنمايد * وحدت عشق بىنياز غيور
بستاند ز دست اغيارش * كندش قرب عشق از همه دور
برهاند ز جور معشوقش * وصل عشقش از او كند مهجور
خرقه نيستىاش درپوشد * چونك گشت از لباس هستى عور
غرض از نام عاشق و معشوق * بل مراد از حجاب ظلمت و نور
نيست الاخفاء غيب و كمون * نيست الا بروز عين و ظهور
ز انك عشق وحيد بىهمتا * پيشتر از جهان زور و غرور
بود مستور در جهان قديم * بود مسرور در سراى سرور
230
خود به خود بود طالب و مطلوب * خود به خود بود ناظر و منظور
بود در نور او همه انوار * بود در بحر او جميع بحور
هامش
( 1 ) - از نسخهء ملك .