اى به خورشيد حسن عالمگير * كرده هر ذره را چو بدر منير
جز در آئينه دل انسان * روى خود را نديده مثل و نظير
نقش خود را نگاشته بر دل * شسته نقش جهان ز لوح ضمير
190
كرده بر لوح عالمى تركيب * صورتى بر مثال خود تصوير « 1 »
هم به خود نفح روح او كرده * هم به خود كرده طينش تخمير
نام او كرده آدم و حوا * در جهان عبادت و تعبير
گشته مجموعهء همه عالم * كشته انموذج جهان كبير
نسخهء حق ز راه روح شده * زان عالم ز راه جسم صغير
او كتاب است و عالمش آيات * اوست آيات و عالمش تفسير
در زواياى قلب متسعش * همه عالم چو ذرهايست حقير
اوست خورشيد و كائنات شعاع * اوست دريا و كائنات غدير
كى در او اتساع غير بود * دل كه سلطان عشق راست سرير
در درونى كه نيست عين و اثر * نتوان كرد غير را تقدير
200
هر دلى را كه وصف او اينست * غير دلدار خويش هيچ مگير
ز انك با او جز او محال بود * زين سبب شد سرير عين امير
گر نكردى تو فهم اين اسرار * ور نشد روشنت ازين تقرير
باز تو نيست باز اين پرواز * مرغ تو نيست مرغ اين زنجير
پس فطير تو خام و سوخته است * پس خمير تو مانده است فطير
خيز و مردانه مايهاى به كف آر * تا به دو گرددت فطير ، خمير
ورنه دست از طلب مكن كوتاه * بطلب مرشدى حكيم و خبير
تا كه تركيب تو كند تحليل * تا كند روغنت جدا از شير
سحق و محقى چنانك بايد كرد * بكند با تو اوستاد بصير
تا كه آبا و امهات بهم * متركب شوند بىتقصير
هامش
( 1 ) - لندن - تركيب