بود عالم ز نيستى غمناك * عشق او را خلاص داد از غم
به كرم دست بر جهان بگشود * بلك جز او نبد جهان و كرم
كه شنيده است در جهان هرگز * منعمى را كه نفس اوست نعم
يا كه ديدست باعثى در كون * كه بود مرسل و رسوم و امم
چون يكى باشد از ره تحقيق * حاجى و راه و كعبه و زمزم
قلم او برات كرد روان * گرچه او بود هم برات و قلم
نام خود را نوشت بر كف خود * چونك بر لوح بركشيد رقم
كردم القصه قصه را كوتاه * لب به بستم فروكشيدم دم
بعد ازين گر ز من سخن شنوى * مشنو از من از آن سخن درهم
150
كه نه من بلك هر زمان از من * عشق مىگويد آن سخن را هم
مىرسد اين صدا به گوش جهان * از پس پردهء نهان هر دم
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
آنچنانم ز جان عشق خراب * كه ندانم شراب را ز سراب
مدتى شد كه فارغ آمدهام * از اميد نعيم و بيم عقاب
نه منعم شناسم و نه نعيم * نه معذب شناسم و نه عذاب
هست يكرنگ نيك و بد پيشم * هست يكسان برم خطا و صواب
چه خطر سايه را ز ظلمت و نور * چه اثر نيست راز آتش و آب
آنكه حيران و مست و مدهوش است * چه خبر دارد از ثواب و عقاب
نيست هرگز نمىشود محجوب * نيست را نيست هيچ خوف و حجاب
160
بىخبر را كسى نجست خبر * بىخرد را كسى نكرد عقاب
ادب از عقل عاقلان طلبند * كس ز ديوانگان نجست آداب
من كه از رفع و نصب بىخبرم * كس ز من چون طلب كند اعراب
من كه در پيچ و تاب زلف وىام * نشود هيچكس ز من در تاب