تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
عشق را عقل چون بديد بگفت * حال وقت الرحيل يا احباب
مثل من تاب او كجا دارد * الوداع الوداع يا اصحاب
تيغ در دست ترك سرمست است * احذر و منه يا اولى الالباب
بستاند ز دستت عقل عنان * عشق چون پا درآورد بركاب
عشق را عقل ناورد در دام * نكند پشه‌اى شكار عقاب
پاى صرصر نداشت هيچ بعوض * صيد عنقا نكرد هيچ ذباب
170
عشق چون سايه‌بان به صحرا زد * از ازل تا ابد كشيد طناب
عقل را عشق مادرست و پدر * عقل را عشق مرجع است و مآب
لوح بر دست عقل عشق نهاد * عشق فرمود تا نوشت كتاب
عقل از عشق شد امام مبين * عقل ازو شد مقدم اصحاب
بگذر از عقل ز انك عشق نزيه * خود امام است و مسجد و محراب
در عدد نيست جز يكى محسوب * گر هزاران درآورى به حساب
دائما گرد خويش گردان است * از سر شوق عشق چون دولاب
هست از شوق خويشتن گردان * هست از مهر خويشتن در تاب
گاه ظاهر شود گهى باطن * مىدود گرد خويشتن به شتاب
بر سر بحر بىنهايت عشق * در جهان است بر مثال حباب
180
خيمهء آب چون رود بر باد * چه بود بعد از آن تو خود دريا
اول و آخر جهان عشق است * بلك جز او نمايش است و سراب
نسبت « 1 » عشق چونك شد غالب * مضمحل گشت اندر و انساب « 2 »
محو گرديد عاشق و معشوق * عشق از رخ چو برفكند نقاب
غير سلطان عشق هيچ كسى * لمن الملك را نداد جواب
مدتى شد كه مىرسد از غيب * لحظه لحظه به گوش هوش خطاب
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
هامش
( 1 ) - سپه - سبب ( 2 ) - سپه - اسباب
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 229 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى