كرد از لا زمان زمان پيدا * كرد از لا مكان پديد مكان
سوى عالم تراختن « 1 » آورد * عالم جسم گشت و عالم جان
چون به ميدان كائنات رسيد * گوى وحدت فكند در ميدان
گرد ميدان كائنات بگشت * كرد در عرصهء جهان جولان
100
نام او شد جواهر و اعراض * نام او شد عناصر و اركان
كثرت خويش گشت وحدت جود * شد ملبس بدين لباس و بدان
تاه فى الدين « 2 » زاجر الاجمال * حار فى البيد سابق الطغيان « 3 »
عقل گرديد و عاقل و معقول * شد مقيد به علت و برهان
نظرى سوى جام عالم كرد * عكس رخسار خويش ديد در آن
گشت بر عكس روى خود واله * ماند بر نقش روى خود حيران
نام او گشت او عاشق و معشوق * چونك شد بر جمال خود نگران
كرد بر فرق حسن خويش نثار * هر جواهر كه بودش اندر كان
شد ز رخسار و قامتش پيدا * گل هر باغ و سرو هر بستان
خلعت كائنات در پوشيد * كرد در خود نظر به چشم جهان
110
تا شنيد از ره هزاران گوش * راز خود را ز صد هزار زبان
راز او را به سمح او مىگفت * هر زمانى به صد هزار بيان
چونك خود را به خود تمام نمود * نام خود « 4 » كرد بعد از آن انسان
ور نشد اين بيان ترا روشن * ور برون نامد از يقين ز گمان
جام گيتىنماى را بطلب * تا بينى در او به عين عيان
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
عشق بىكثرت حدوث و قدم * نظرى كرد در وجود و عدم
هر دو را ديد منقطع ز اغيار * هر دو را ديد متحد با هم
هامش
( 1 ) - سپه و ملك به تاختن
( 2 ) - ملك فى التيه
( 3 ) - سپه الاطعان .
( 4 ) - سپه - او