تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
ورنه محمود عشق او باشد * كه شناسد كه بوده است اياز
حسن او گفت ديدهء خود را * نظرى بر جمال خويش انداز
جز كه با سمع خويش راز نگو * جز كه با حسن خويش عشق مباز
اى ز تو برگ و ساز ما پيدا * مى تو ما را نه برگ بود « 1 » و نه ساز
چون نظر بر جمال خويش انداخت * كرد بر حسن خويش عشق آغاز
زان نظر عشق و عاشق و معشوق * گشت هر يك ز غير خود ممتاز
80
زان نظر گشت كائنات پديد * زان نظر گشت چرخ در تك و ناز
گشت يك حرف و صد هزار كتاب * داد يك صوت و صد هزار آواز
عشق خود بود ناظر و منظور * كردم القصه قصه را ايجاز
ور ز من باورت نمىآيد * چشم بگشاى تا به بينى باز
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
پيش از آن كز جهان نبود نشان * عشق در نفس خويش بود نهان
بود در شين او جميع شيون * بود در عين او همه اعيان
قاف او بود مسكن عنقا * بود عنقا به قاف او پنهان
كان او بود مندرج در ذات * شأن بود مندمج در كان
شان ز كان چون قدم نهاد برون * گشت اسرار كان پديد از شان
90
كرد سلطان عزيمت صحرا * شد روانهء سپاه با سلطان
وحش و طير و پرى و ديو و بشر * با سليمان شدند جمله روان
همه عالم سپاه او بگرفت * بر شد از لشكرش زمين و زمان
دم‌به‌دم كاروان روان مىشد * سوى شهر وجوب « 2 » از امكان
از ره عدل به پادشاه قديم * گشت معمور خطهء حدثان
بود با هستىاش رفيق ايجاد * بود با حسن او قرين احسان
هامش
( 1 ) - سپه هست ( 2 ) - سپه - وجود