عشق پيش از جهان كن فيكون * در سراى منزه از چه و چون
30
بود آزاد از حدوث و قدم * بود مستغنى از ظهور و بطون
پا نهاد از حريم خلوت خود * بهر اظهار حسن خود بيرون
جلوهاى كرد بر مظاهر كون * تا برون را بداد درنگ درون
داد بر چشم خويشتن جلوه * حسن خود در لباس گوناگون
روى خود ديد در هزاران روى * چون نظر كرد چشم او ز عيون
گاه وامق شد و گهى عذرا * گاه ليلى شد و گهى مجنون
صفت آن يكى ظهور و بروز * صفت آن « 1 » دگر خفا و كمون
نام او گشت عاشق و معشوق * چونك شد بر جمال خود مفتون
وصف آن يك شده غنى و قوى * نام آن يك شده فقير و زبون
در هرآينه روى خود را ديد * شاهد و شنگ و دلبر موزون
40
رنگهاى عجيب « 2 » تعبيه كرد * عشق نيرنگساز بوقلمون
وصف معشوق را به عاشق داد * تا فرحناك شد دل محزون
نقطه را كرد در الف تركيب * داد پيوند كاف را با نون
چرخ را شوق او به چرخ آورد * نام او گشت زان سبب گردون
ساخت معجونى از وجود و عدم * دو جهان ممتزج در آن معجون
جامع عز و ذل و فقر و غنا * شامل علم و جهل و عقل و جنون
بر جهان و جهانيان پاشيد * در خزائن هر آنچه بد مخزون
بدر انداخت موج قلزم عشق * هرچه در قهر بحر بد مكنون
گشت موجود هر كه بد معدوم * گشت دريا هر آنچه بد هامون
مدتى بود عقل دون همت * مانده دور از رخش به همت دون
50
حسن دلدار چون تجلى كرد * هوش او گم شد و جنون افزون
چشم سر مست ساقى باقى * به هزاران فريب و مكر و فسون
هامش
( 1 ) - سپه يكى
( 2 ) - ملك - عجب چه