قدحى پرشراب افيون كرد * عقل را داد با شراب افيون
بند بگشاد پردهها بدريد « 1 » * شد سراسيمه و الجنون و فنون
مدد عشق چون پياپى شد * در ربودش ز رؤيت مادون
عين توحيد دوست گشت عيان * تا به عين عيان بديد كنون
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
محرمى كو كه تا بگويم راز * كه حقيقت چگونه گشت مجاز
پيشتر از ظهور پردهء كون * عشق در پرده بود پردهنواز
راز خود را براى خود مىگفت * خويشتن مىشنيد از خود راز
60
مستمع كس نبود تا بشنود * ز انك او داشت قصههاى دراز
همدم خويش بود و مؤنس خود * چو مرا و را نبد كسى دمساز
كى شود صادر ار كسى نبود * سخن خوب از سخن پرواز
مرغ خود بود و آشيانهء خود * شاه خود بود و شاه را شهباز
داشت اندر فضاى خود طيران * بودش اندر هواى خود پرواز
گل صد برگ حسن دوست نداشت * عندليبى كه تا نوازد ساز
بود سلطان حسن او دايم * متكى « 2 » بر چهار بالش ناز
ناز او را نياز مىبايست * ناگزيرست ناز راز نياز
طاق ابروش سجده مىطلبيد * قامتش بود مستحق نماز
بوسه مىخواست تا دهد لب او * غمزهاش خواست تا شود غماز
70
حسن معشوق عاشقى مىجست * بيدلى خواست دلبر طناز
ز انك در ذل اوست وى را غز * ز انك در سوز اوست وى را ساز
به گداييست پادشه پيدا * به نشيب است سربلند فراز
گرنه حاجى شوق او باشد * كس نگويد كه هيچ هست حجاز
هامش
( 1 ) - سپه - بگسست .
( 2 ) - سپه - متكا