تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
ابتدائى نيست ره را پس تو چونى مبتدى * انتهائى نيست حق را پس تو چونى منتهى
1925
ابتدا و انتهايى گر بود و آن از تو است * وارهى از هر دو گر يك‌بار از خود وارهى
طفل راهى رو طلب كن پير ره بينى به حق * تا زمام اختيار خود بدست او دهى
روز و شب در نور ارشادش همىرو « 1 » راه را * تا قدم از ظلمت‌آباد خودى بيرون نهى
بعد از آن چون مغربى از راه و ره رو « 2 » فارغ آى * ره رو و ره را به دو راند از گر مرد رهى

196

ضمنا چرا نقاب از رخ خود نمىگشايى ؟ * ز كه رخ نهفته دارى زچه‌رو نمىنمايى ؟
1930
به رخت كسى نگاهى چو نكرد غير چشمت * چه شوى نهان ز ديده چو تو عين ديده‌هايى
چو دل از منى و مايى بگذشت شد عيانش * كه تويى تويى و اويى كه تويى منى و مايى
به هزار ديده خواهم كه نظر كنم به رويت * به هزار كسوت اى جان چو تو هر زمان برآيى
رخ اگر چنين نمايى همه وقت عاشقان را * عجب ار بداندت كس كه كيئى و از كجائى
تو اگر چه بس عيانى ز ره صفت و ليكن * ز همه جهان نهانى بحجاب كبريائى
هامش
( 1 ) - ملك - راهوار ( 2 ) - ملك - رهبر