1935
مشنو حديث آنكس كه به عشق گفت با تو * بسزا ره قلندر سزد ار به من نمايى
بسرا اگر هواى سر كوى خويش « 1 » دارى - * مگذار مغربى را مگزين ازو جدائى
نشود كسى عراقى به حقايق عراقى * نشود كسى سنايى به معارف سنايى
197
رخ دلدار را نقاب تويى * چهرهء يار را حجاب تويى
به تو پوشيده است مهر رخش « 2 » * ابر بر روى آفتاب تويى
1940
شد يقينم كه پيش چشم يقين * پرده شك و ارتياب تويى
بر سر بحر بىنهايت او * سر برآورده چون حباب تويى
تو سرابى به پيش اهل نظر * گرچه دعوى كنى كه آب تويى
نگرفتم ترا به هيچ حساب * باز ديدم كه در حساب تويى
بر تو است اين عذاب گوناگون * علت اين همه عذاب تويى
1945
آنك ناخورده باده ازلى * مست گرديد و شد خراب تويى
مغربى اين خطاب با كس نيست * آنك با اوست اين خطاب تويى
تا تو هستى عتاب او باقى است * سبب و موجب عتاب تويى
198
سبو بشكن كه آبى ، نه سبويى * ز جو بگذر كه دريائى نه جويى
سفر كن از من و مائى كه مايى * گذر كن از تو و اويى كه اويى
1950
چرا چون آس گرد خود نگردى * چو آب آشفته سرگردان چه جويى
پشيمانى بود در هرزه گردى * پريشانى بود در سو به سوئى
تو بارى از خود اندر خود سفر كن * بگرد عالم اندر چند پوئى
هامش
( 1 ) - ملك و سپه - درست
( 2 ) - سپه - روى