كرامى پرسى از خود وانپرسى * كرا گم كردهاى آخر نگويى
ز خود او را طلب هرگز نكردى * اگر چه سالها در جستوجوئى
1955
كلاه فقر را بر سر نيابى * مگر وقتى كه ترك سر بگوئى
تو يكرو شو چو آئينه كه طومار * سيهرو گردد آخر از دورويى
نصيب اى مغربى از خوان وصلش * نيابى تا كه دست از خود نشويى
كجا سر گوى او كردن توانى * كه طفلى در پى چوگان و گوئى
199
چه بادهايست كه مستست مىفروش از وى * كسى كه خورد نيامد « 1 » دگر به هوش از وى
1960
چه بادهاى است كه مست و خراب اوست شراب * مدام در دل غمها بود به جوش از وى
چه بادهايست ندانم كه مىدهد ساقى * كه باده مست و خرابست و باده نوش از وى
چو بحر قطرهء ران مى بخورد و شد سرمست * به جوش آمده در جنبش و خروش از وى
به چهره بود كه هر سوى چهرهء بنمود * چه نقش بود كه برخاست اين نقوش از وى
چو مطربى است كه گردون بچرخ مىآيد * چو هر زمان رسدش نغمهء به گوش از وى
1925
بيا بتا سخنى گوى از آن صنم « 2 » با من * نمىسزد كه شوى پيش ما خموش از وى
به گوش هوش كس امروز مىنيارد گفت * دل آنچه سمع روانش شنيد دوش از وى
هامش
( 1 ) - سپه - نيايد
( 2 ) - ملك - ما