تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤

194

چه باشد اگر ز انك تو گاه‌گاهى * كنى سوى افتادگانت نگاهى
1910
چه خوش باشد ار زانك چون من گدا را * نگاهى كند همچو تو پادشاهى
دلم را ربودست هندوى زلفت * بجز چشم تركت ندارم گواهى
از آن روش دست تطاول درازست * كه دارد چو روى تو پشت و پناهى
كشيده است بر خطهء روم رويت * ز هند و حبش شاه خطت سپاهى
مدام است مايل به خال تو زلفت * سياهى نخواهد به غير از سياهى
1915
هلالى و بدرى ز رخسار و ابرو * تو پيوسته دارى و گردون به ماهى
نگاهى به روى تو كردم نهانى * جزيتم نبودست [ ديگر ] گناهى
بود مغربى را ز اندوه هجران * غمى همچو كوهى تنى همچو كاهى

195

پيش شيران دعوى شيرى مكن چون روبهى * ناخوشست از زشت و لاغر لاف حسن و فربهى
خوش نباشد با اسيرى از اميرى دم زدن * زشت باشد با گدائى لاف دعوى شهى
1920
تو سليمانى و ليكن ديو دارد خاتمت * يوسفى اما عزيز من هنوز اندر چهى
دعوتى ناكرده خود را از خودى خود به حق * خلق را دعوت به خود « 1 » كردن بود از ابلهى
تو تهى از حق از آنى كر خودى خود پرى * پر ز حق آن دم شوى كز خويشتن گردى تهى
اولت از خويشتن بايد به كلى دست شست * گر تو خوان قصر را هستى به‌غايت مشتهى
هامش
( 1 ) - ملك - حق