تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
ما و منى و او و تويى شد حجاب تو * از خود بدين حجاب چو محجوب مىشوى
1895
بگذر ازين جهان كه درو كهنه و نوست * و آنگه به بين كه كيست درين كهنه و نوى
نقش و نگار نقش نگارست بىگمان * مانى نهان شدست در اين نقش مانوى
جز مطربى مدان كه درين پرده خوش‌سراست * گر صد هزار پرده « 1 » و آوازه بشنوى
اى مغربى تو سايهء خورشيد انورى « 2 » * زان سايه‌وار در پى خورشيد مىروى
نى نى غلط كه مهر سپهر حقيقتى * گرچه گهى چو ذره و گاهى چو پرتوى

193

1900
آنچه تو جوياى آنى گر شوى بىتو تويى * بر مثال سايهء خود در پى خود مىدوى
تا تو غيرى را تصور كرده‌اى جوياى حق * كى توانى گشت يكتا با چنين شرك و دويى
ديده بگشا بارى اندر خود نظر كن گر كنى * در جمال وحدت خود شو چه حيران مىشوى
عزلتى گر زانكه مىگيرى بگير از خويشتن * منزوى گر مىشوى بارى ز خود شو منزوى
تا هر آن حاجت كه خواهى هم ز خود گردد روا * تا هر آن چيزى كه مىپرسى هم از خود بشنوى
1905
ره روان را راه بىپايان به پايان كى رسد * تا بساط راه با رهرو نگردد منطوى
ره رو ره را بدور انداز و بى هر دو برو * چونك مىدانى حجاب توست راه و رهروى
تا تو با خويشى گدا و بينوا و مفلسى * تا تو بىخويشى فريدون « 3 » و قباد و خسروى
گرچه از خورشيد تابان نيست بر تو منفصل * مغربى بىخود تو خورشيدى و با خود پرتوى
هامش
( 1 ) - لندن نعمت ( 2 ) - سپه - مشرقى ( 3 ) - قباد و كيقباد و خسروى
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 213 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى