به جنت آب زلال خيال اوست سراب * جهان « 1 » ازو بگذر تا زلال او بينى
به تنگناى جسد از چه گشتهاى محبوس * بيا به عرصه دل تا مجال او بينى
چرا ز حال دل خويشتن شوى غافل * بسوى او نظرى كن كه حال او بينى
ز مغربى نظرى وام كن بدوست نگر * كه تا به ديدهء كامل كمال او بينى
190
1875
ترا كه ديده نباشد نظر چه گونه كنى ؟ * بدين قدم كه تو دارى سفر چگونه كنى
ترا كه هيچ ز احوال خود خبر نبود * بگو « 2 » ز خود دگرى را خبر چگونه كنى
بدر نكرده تو خود راز خود دمى هرگز * ز حال خود دگرى را بدر « 3 » چگونه كنى
نكرده هيچ مريدى چگونه شيخ شوى * پسر نبوده كسى را پدر چگونه كنى
ترا كه نيست خبر از جهان زير و زبر * ز زير ، عزم جهان زبر چگونه كنى
1880
نكرده محو و فراموش نقش لوح وجود « 4 » * حديث عشق ندانم زبر چگونه كنى
چو نيست هيچ وقوفت ز صنعت اكسير « 5 » * به پيش اهل صناعات زر چگونه كنى
نگشته كوكب ارضت مسخر و سايل * ز مشترى و ز زهره قمر چگونه كنى
به مغربى چو رسى زو دواندوان مگذر * ازو نبرده نصيبى گذر چگونه كنى
هامش
( 1 ) - ملك - چنان
( 2 ) - سپه - ز حال خود
( 3 ) - سپه بلا
( 4 ) - سپه وجود
( 5 ) - ملك - اكبر