تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
ترا چنانك به حسن و جمال ثانى نيست * مرا بعشق تو هم نيست در جهان ثانى
كجا برم دل و جان را كه در مقام بقا * تو هم دلى به حقيقت مرا و هم جانى
ز من تو جمله ربودى و جمله‌ام كشتى * چو جمله‌اى تويى اكنون مرا چه مىخواهى
تو بىمرا بدل دل اگر چه دلدارى * توئى مرا عوض جان اگر چه جانانى
1855
ز چشم من همه اكنون تويى كه مىبينى * ز عقل من همه اكنون توئى كه مىدانى
ز مغربى بشنو بعد ازين اگر شنوى * ازو نداى انا الحق و قول سبحانى

188

جنونى فوق غايات الجنونى * جنونى من حبيب « 1 » ذو فنونى
به عشقت زان ز هر مجنون فزونم * كه در خوبى ز هر ليلى فزونى
برون از خويشتن عمريت جستم * نمىدانستمت كاندر درونى
1860
نگار را ديده اندر جست‌وجويت * چه مىگردد چو تو عين عيونى
الا اى غمزه غماز دلبر * چنان پرمكر و دستان و فنونى
كه اندر سحر و مكارى و افسون * ز حد وصف و اندازه برونى
دلا از چشم سرمستش حذر كن * كه هم تركست و هم سرمست و خونى
دلا در تو است ساكن چون دلارام * چرا بىصبر و آرام و سكونى
1865
ترا در چند و چونى مغربى يافت * اگر چه برتر از چندى و چونى

189

چو نيست چشم دلت تا جمال او بينى * نگر به صورت خود تا مثال او بينى
ز آفتاب رخش گر به سايه خرسندى * نگر بجمله جهان تا ظلال او بينى
اگر چه جمله جهان هست سايه‌اش ليكن * چو آفتاب برآمد زوال او بينى
خيال‌بازى او بين كه پرده‌اى ز خيال * فكند بر رخ خود تا خيال او بينى
1870
خطست و خال جهان تا بكى به ديدهء تن * جمال او ز ره خط و خال او بينى
هامش
( 1 ) - ذى - سپه و لندن دو