شراب ناب تجلى ترا « 1 » از خود بربايد * دلا مباش دمى خالى از شراب تجلى
ز مغربى نتوان يافت هيچ نام و نشانى * از آن زمان كه نهان گشت در قباب « 2 » تجلى
184
1820
تو نگارين به لطافت همگى جان و دلى * گرچه ساكن شده در مملكت آب و گلى
تو مگر باغ بهشتى كه چنين مطبوعى * تو مگر فصل بهارى كه چنين معتدلى
يا رب اين گل ز چه باغست كه رويش چو بديد * گل به صد رنگ برآمد بر او از خجلى
چو نگار چگلى خوب به خوبى تو نيست * نتوان گفت به خوبى چو نگار چگلى
بدل آن را طلبد دل كه نباشد به دلش * جان نجويد به دلش زانكه تو جان را بدلى
1825
گسل اى دوست مكن از سر كوى تو مرا * من چه كردم كه من دلشده را درگسلى « 3 »
اى دل از مسكن خود گرچه به غربت رفتى * ليك بايد وطن خويش ز خاطر نهلى
تو ز مايى مگسل هيچ ز ما در دو جهان * سر پيوند كه دارى كه ز ما مىگسلى
مغربى ديده به ديدار تو روشن دارد * گرچه باور نكند فلسفى و معتزلى
هامش
( 1 ) - رهاندت از خود - نخجوانى
( 2 ) - سپه - آفتاب
( 3 ) - نخجوانى دل