تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩

185

1830
اى حسن تو در آينهء صورت و معنى * بر ديدهء ارباب نظر كرده تجلى
چشم تو شده بهر تماشاى رخ خويش * از ديده مجنون نگران در رخ ليلى
در مملكت حسن چو غير از تو كسى نيست * وقت است كه گويى لمن الملك بدعوى
با چهرهء زيباى تو و قامت رعنات * هرگز نكند دل هوس روضه و طوبى
گر نور تجلى تو بر نار بتابد * دوزخ شود از پرتو آن جنت اعلى
1835
از جنت و از نار بود فارغ و آزاد * آن‌كس كه ندارد خبر از دنيى و عقبى
بر طور تو از نور تجلى و تو بىهوش * افتاده هزارند بهر سوى چو موسى
روى تو عيان است و ليكن چه توان كرد * ادراك اگر مىنكند ديده اعمى
در مكتب او مغربى از نقش دو عالم * چون لوح فروشسته نبشته الف و پى

186

تو از مايى ولى ما را ندانى * ز دريايى و دريا را ندانى
1840
اگر دريا ندانى آن عجب نيست * عجب‌تر اين كه صحرا را ندانى
بجان و تن ز بالايى و زيرى * و ليكن زير و بالا را ندانى
تو اشيايى و اشياء جملگى تو * اگر چه هيچ اشيا را ندانى
همه اسما به تو هستند ظاهر * ظهور جمله اسما را ندانى
چرا غافل ز حق امهاتى * چه فرزندى كه آبا را ندانى
1845
ز آدم هم به غارت بىوقوفى * نه تنها آنك حوا را ندانى
معماى جهان با تو چه گويم * چو تو سر معما را ندانى
الا اى مغربى عنقاى مغرب * تويى با آنك عنقا را ندانى

187

مرا به جان دلبريست پنهانى * كه هست جان و دلم در جمال او فانى
در آن مقام كه جانان جمال بنمايند * بود مقام دل و جان فنا و حيرانى
1850
سرير سلطنت ذات ايزديست دلم * چنانك عرش مجيدست عرش رحمانى
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 209 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى