تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
هم تويى خوبى رخسارتان مهوش * هم تو زيبايى زلف و قد و خط و خالى
قفص جسم كجا مانع پرواز شود * طاير جان كسى را كه تو پروبالى
اى دلى كائينهء روى دلارام خودى * چونك با تو است دلارام چرا مىنالى
1810
مغربى يار كنون روى نمايد هر دم * به گمانى تو مگر ديده از آن مىنالى

183

چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلى * بسان ذره شدم در فروغ و تاب تجلى
رهيدم از شب ديجور نفس و ظلمت تن به من * ز عكس پرتو انوار آفتاب تجلى
تنى چو طور و دلى چون كليم مىبايد * كه آوردگه ميقات دوست تاب تجلى
ازين حدث كه « 1 » مرا گشت حادث از حدثان * طهارتى نتوان يافت جز به آب تجلى
1815
چو شد خراب تجلى دلم عمارت « 2 » ازين يافت * خوشا عمارت آن دل كه شد خراب تجلى
نقاب ما و من از پيش ديده‌ام برخاست * چو رخ نمود مرا يار از نقاب تجلى
دلا به مجلس رندان پاك باز درآ - * ز دست ساقى باقى بخور شراب تجلى
هامش
( 1 ) - چه گفته است ( 2 ) - نسخه چاپى - طهارت