تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
1795
و اشربنى حمياه بكأس من محياه « 1 » * و اعطرنى برياه و ذوق اهل اذواقى
شراب ناب توحيدم تواند وارهانيدن * ز دست شرك و كفر و دين و سالوسى و زراقى
و لا تسالنى عن فضلى و عن جمعى و عن و صلى * و عن فقدى و عن وجدى و عن حالات اشواق
تويى چون فصل و وصل من توئى چون فرق و جمع من * تويى چون فقد و وجد من بل « 2 » از من هم تو مشتاقى
اما « 3 » تنظر الى حال اما تنظر الى بالى * اما تنظر الى ذاتى و اسمايى و اخلاقى
1800
تويى از ديده عشاق ناظر در پرىرويان * كه حسن چهره خوبان و نور چشم عشاقى
ندانم مغربى خود كيست كو پيوسته مىگويد * انا الشمس التى « 4 » طلعت و هذا نور اشراقى

182

اى درخشان ز رخت مهر سپهر عالى * سايه‌ات از سر ذرات مبادا خالى
يا چو ذره همه در سايهء خورشيد توئيم * بر مدار از سرما سايهء ز فارغ بالى
دلم از زلف تو پيوسته پريشان‌حال است * گرچه جمع است در آن حال پريشان‌حالى
1805
گرنه با غاليه از زلف تو بويى بودى * غالبا غاليه را كس نخريدى عالى
هم تو ظاهر شده در مملكت تفصيلى * هم تو مخفى شده در مرتبت اجمالى
هامش
( 1 ) - سپه - محتاه ( 2 ) - سپه - بل از من ( 3 ) - سپه - الى ( 4 ) - لندن الذى