روى ترا نيارم ديدن از آنكه باقى است * از رهگذار عالم بر ديدهام غبارى
با گلشن جمالش خاريست هر دو عالم * تو كى رسى به گلشن تا نگذرى ز خارى
ناكشته مار هستى بر گنج ره نيابى * زانرو كه هستى تو بر گنج اوست مارى
مگذار مغربى را كاندر ميان در آيد * تا او درين ميان است از تو است بر كنارى
180
1785
تا تواند اندر مراتب عددى * كه دهى كه هر درگاه صدى
لب را قشر و قشر را لبى * جسم را روح و روح را جسدى
نيستى هيچ حالى از كثرت * تا درين معرض و درين صددى
گاه ابرى و گاه بارانى * گاه سحرى و گه « 1 » بروز بدى
بلبل و نوبهار بستانى * گلرخ و ماه رود سروقدى
1790
خوبى روى هر پرىرويى * زيب هر زلف و خط و خال و حدى
به حقيقت ترا جهان ولدست * گرچه او را تو اين زمان ولدى
گرچه در اسم و نعت بسيارى * ليك در ذات واحد احدى
پيش ازين بود مغربى ازلى * مدتى شد كه گشته است ابدى
181
أدر لي « 2 » راح توحيد الا يا ايها الساقى * أرحني ساعة عنى و عن قيدى و اطلاقى
بجام صرف توحيدم بدانسان محو كن از خود * كه از فانى شوم فانى و با باقى شوم باقى
هامش
( 1 ) - ملك - به دو
( 2 ) - سپه - لى