بسان مغربى خود را رها كن * بما مگذار تا خود را تو باشى
179
1770
دارد نشان يارم هر دلبرى و يارى * بينم جمال رويش از روى هر نگارى
جز روى او ندانم هر روى ماهروئى * جز خط او نخواهم از خط هر عذارى
عكسى از آن جماليست هر حسن و هر جمالى * نقشى از آن نگارست هر نقش و هر نگارى
او در ديار جانم بوده هميشه ساكن * من گشته در پى او سرگشته هر ديارى
چون يار در دل من دايم قرار دارد * پس ازچهرو ندارد دل يك زمان قرارى
1775
چون دست برفشاند من جان برو فشانم * نبود ز بهر جانان خوشتر ز جان نثارى
گر مىروى رها كن دل را به يادگارت * خوش باشد ار بماند از دوست يادگارى
بر جويبار گيتى بخرام تا برويد * از سرو قامت تو هر سرو جويبارى
گر خون من بريزى بر رهگذارم انداز * باشد كه ناگهانت بر من فتد گذارى
روز شمار دانم كاندر شمار نايم * من كيستم كه آيم آن روز در شمارى
1780
جايى كه هر دو عالم از هيچ كمتر آيد * من خود چه چيز باشم يا همچو من نزارى « 1 »
هامش
( 1 ) - سپه - هزارى