من در و مرجان توام در بحر عمان توام * من گوهر كان توام تو كان ما را گوهرى
1755
من مظهر و مرآت تو مرات وجه ذات تو * نى نى غلط گفتم كه تو خود « 1 » خويش را مستظهرى
اى آفتاب مشرقى وى نور چشم مغربى * من سايهء مهر توام تو مهر « 2 » سايهگسترى
* * *
آنچه جان يابد از انفاس خوشت هر نفسى * چونك كس محرم آن نيست نگويم به كسى
طعمهء باز به گنجشك نشايد دادن * سر عنقا نتوان گفت به پيش مگسى
سر دريا به گهر گوى چه گويى با كف * در چو بخشى به صدف بخش چه بخشى به خسى
1760
باور از من نكنى قصهء درياى محيط * اى كه هرگز نشنيدى و نديدى ارسى
178
تو مىخواهى كهء تا تنها و باشى * كس ديگر نباشد تا تو باشى
از آن پنهان كنى هر لحظه ما را * ز چشم خلق تا پيدا تو باشى
چو بىما نيستى يك لحظه موجود * نمىشايد كه تو بىما تو باشى
اگر درياى ما را غرقه گردى * چو قطره بعد از آن دريا تو باشى
1765
از آن پس گرچه موج آيى بصحرا * حيات جملهء صحرا تو باشى
ز جز وى گر به كلى بازگردى * چو كل در جمله اجزا « 3 » تو باشى
دويى اينجا نمىگنجد برون شو * كه يا من باشم اينجا يا تو باشى
منم يكتاى بىهمتا تو خواهى * كه تا يكتاى بىهمتا تو باشى
هامش
( 1 ) - هم ملك و سپه
( 2 ) - سپه - پرورى
( 3 ) - ملك - اشياء