سرمست چنانست دل از بادهء عشقت * كور از خود اندر دو جهان نيست شعورى
در خلوت پنهان دل از صحبت جانان * بىغيبت عالم نتوان يافت حضورى
1745
اى مغربى از ملك سليمان چه زنى دم * چون نيست ترا حوصله و قوت مورى
177
دوش آن صنم بيگانهوش بگذشت بر من چون پرى * كردم سلامش ليك او دادم جواب سرسرى
در جامهء بيگانگان كرده ز من خود را نهان * يعنى كه من تو نيستم من ديگرم « 1 » تو ديگرى
گفتم چرا بيگانهء گفتا كه تو ديوانهاى * من كيستم تو كيستى در خود چرا مىننگرى
من از كجا تو از كجا من پادشاهم تو گدا * تو عاريى از سلطنت در فقر و فاقه من برى
1750
صد چون ترا پيدا كنم هر لحظه و شيدا كنم * خود ذره سرگشتهاى من آفتاب خاورى
من فرضم و تو سنتى من نورم و تو ظلمتى * خود ظلمتى را كى رسد با نور كردن هم سرى
گفتم كه اى جان و جهان وى عين پيدا و نهان * اى مايهء سود و زيان وى تو « 2 » قماش و مشترى
تو اولى و آخرى تو باطنى و ظاهرى * تو قاصدى و مقصدى تو ناظرى و منظرى
هامش
( 1 ) - سپه - ديگرى
( 2 ) - سپه - متاع