كسى ز سايهء خود اجتناب مىنكند * منم چو سايهات از من چرا تو مجتنبى
شعاع مهر به مهر آن چنانك منتسب است * تو همچنان به دلارام خويش منتسبى
نقاب مهر رخت مغربى است در همه حال * به نور روى خود از چشم خويش مستقبى
174
1720
منم مست از لب ساقى نه از مى * كز آن لب مىكشم جام پياپى
من از گفتار مطرب در سماعم * نه از آواز چنگ و ناله نى
بجان من زنده چون باشم چو جانم * ندارد زندگى يك لحظه بىمى « 1 »
مرا هست آنچنان نارى كه يكدم * نه با وى مىتوان بودى نه بىوى
الا اى آفتاب سايهگستر * مگردان روى از جانب مى
1725
تو خورشيدى و من سايه از آن رد * گهى لا شىء شوم از تو گهى شىء
زمانى در پيم آيى چو خورشيد * زمانى آيىات چون سايه در پى
بسان سايهام آن مهر تابان * گهى مىگسترى گه مىكنى طى
نبايد بىتو عالم مغربى را * كه مجنون را غرض ليليست از حى
175
شهدت فيك جمالا فنيت « 2 » فيه بذاتى * قتلتني به لحاظ و ذاك عين حياتى
1730
ز چشم مست و خرابت مدام مست و خرابم * و ليس نشوة فى الحب من كوس « 3 » سعاتى
چو از جميع جهات است جلوهگاه تو چشمم * لقد جلوت على العين من جميع جهاتى
هامش
( 1 ) - ملك و سپه - حى
( 2 ) - سپه و ملك - منبيت
( 3 ) - سپه و ملك - سقاتى