وى چرخ چرا يك نفس آرام نگيرى * در چرخ چرايى و چرا بىخور و خوابى
آن آب كدام است كه از وى تو بخارى * وان بحر چه بحر است كه از وى تو حبابى
اى يار چه در پرده نهان مىشوى از خود * چون غير توئى عين توئى و تو حجابى
چون ناظر رخسار تو جز ديدهء تو نيست * بر روى ز چه روى فروهشته نقابى
1710
با مغربى از زانكه عتابى كنى اى دوست * در آئينه با عكس رخ خود به عتابى
173
دلا چرا تو چنين بىقرار و مضطربى * چراست نام تو قلب از چه روى منقلبى
بدست كيست عنانت كه مىكشد هر سوى * كه هر نفس به دگر سوى و كوى و منحدبى « 1 »
گهى چو بحرى و گاهى چو برو گه ساحل * گهى چو جنت و گاهى چو نار ملتهبى
گهى چو ديوى و گاهى چو كعبه گه طايف * گهى چو رند و خرابات و گاه محتسبى
1715
بهر صفت كه نمايد جمال روى نگار * برش به سجده در آيى ز راه مقتربى
دلا بگو به دلارام از سر غيرت * چو نيست هيچكسى غيرت از چه محتجبى
هامش
( 1 ) - مقتربى - سپه