1640
هم اسم و رسم و وصف و نعوت و صفت شده * هم غير و عين و اندك و بسيار آمده
اين نقشها كه هست سراسر نمايش است * اندر نظر چو صورت پندار آمده
اين كثرتى است ليك ز وحدت عيان شده * اين وحدت است ليك در اطوار آمده
تكرار نيست چونك لباسيست « 1 » مختلف * گرچه حقيقت است به تكرار آمده
اين موجها ز بحر محيط حقيقت است * وين جوشها ز قلزم ز خار آمده
1645
از موج او شهرست عراقى و مغربى * وز جوش او سنائى و عطار آمده
167
منم ز يار نگارين خود جدا مانده * به درد هجر گرفتار و بىدوا مانده
نخست گوهر با قيمت و بها بوده * به خاك تيره فرورفته بىبها مانده
فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل * اسير چاه ابد گشته در بلا مانده
مقرب در و درگاه كبريا بوده * بدست كبر گرفتار و در ريا مانده
1650
به چارميخ طبيعت بدوخته محكم * بحبس شش جهت كون مبتلا مانده
هر آنك ديد مرا گفته در چنين حالت * ببين ببين ز كجا آمده كجا مانده
شب است و راه بيابان و من ز قافله دور * غريب و عاجز و مسكين ضعيف و وامانده
كجاست پرتو رويت كه رهنما گردد * كه هست جان من از راه در هنا مانده
شده ز دورى خورشيد مغربى حقير * بسان دره سرگشته در هوا مانده
هامش
( 1 ) - سپه - كتابى است .