تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
ترا در بندگى آزاده‌اى چون مغربى نايد « 1 » * كه بهر بندگى مردى ببايد سخت آزاده

165

اى در پس هر لباس و پرده * بر ديدهء ديده جلوه كرده
خود را به لباس هر دو عالم * آورده‌اى هر « 2 » زمان و برده
1615
در ديده ما به جز يكى نيست * گر هست عدد هزار و ره ده
ما راز شمرده گشته معلوم * آن چيز كه هست ناشمرده
اى بيضهء مرغ لا مكانى * اى هم تو سپيده و تو زرده
در جنبش و جوش و در فروش آى * تا كى باشى چنين فسرده
بشكاف كفن بيفكن اى پوست * چون روح برآ ز جسم مرده
1620
بگشاى دو بال بس برون پر * از گنبد چرخ سال خورده
اى مغربى كى رسى به سيمرغ * بر قله قاف ره نبرده
هرگز نرسد كسى به منزل * نارفته طريق و ناسپرده
گه مرغ شوى و بازگردى * آيى به در از لباس و پرده

166

آن ماه مشتريست به بازار آمده * خود را ز دست « 3 » خويش خريدار آمده
1625
آن گل‌رخ است سوى گلستان شده روان * و ان بلبل است جانب گلزار آمده
از قد و قامت همه خوبان دل ربا * آن سرو قامت است به رفتار آمده
پنهان ازين جهان ز سرا پردهء نهان * يارست در ملابس اغيار آمده
هامش
( 1 ) - بايد - سپه ( 2 ) - سپه - بهر ( 3 ) - ملك - بدست