1600
خيمه بيرون زد پى اظهار خود سلطان عشق * تا كند بر عرصهء ملك جهان عرض سپاه
كثرتى از وحدت خود كرد پيدا ناگهان * تا كه شد بر وحدت بىمثليش كثرت گواه
باز بر كثرت بزد موج محيط وحدتش * پاك شد از لوح هستى اسم و رسم و ما سواه
موج او خاشاك بود و مغربى را در ربود * از سر ره ز انك بود از بود او ناپاك راه
164
1605
لب ساقى مرا هم جام و هم نقلست و هم باده * مدامم از لب ساقى بود مجموع آماده
براى عكس رخسارش دلى دارم چو آئينه * كه همچون باده جامست هم صافى و هم ساده
مرا مستى چو از ساقى بود بگذار تا باشد * سر قرابهها بسته در ميخانه نگشاده
نهان از خويش و بيگانه برون از دير و ميخانه * لب ساقى مى باقى مرا هر « 1 » دم فرستاده
الا اى زاهد و عابد من و دير و تو و مسجد * مرا زنار مىزيبد ترا تسبيح و سجاده
1610
نداده دل به دلدارى چه دانى رسم جانبازى * كه راه و رسم جانبازى نداند غير دلداده
بتاب از مشرق جانم الا اى مهر تابانم * برابر تخت دل بنشين الا اى شاه و شهزاده
تويى چون مردم ديده از آن نامت بود انسان * ولى مانندهء اشكى ز چشم مردم افتاده
هامش
( 1 ) - هر دم ملك و سپه