ميان باديهء شوق مىشدى تشنه * كجا شدى و كه ديدى كه دادت آب ؟ بگو
چه حكمت است دلا در سؤال روز الست * كه بود آنك بلى گفت در جواب ؟ بگو
جهان به شكل سراب است پيش آب وجود * به شكل آب چرا شد عيان سراب بگو
1565
تو گاه بحرى و گاهى حباب در ديده * گهى چو بحر چرايى گهى حباب ؟ بگو
ز انقلاب زمانى نمىشوى ساكن * على الدوام چرا بىدر انقلاب ؟ بگو
تو كشتى ، كه ز امواج بحر مضطربى * كدام باد فكندت در اضطراب ؟ بگو
بتا چو غير تو كس نيست تا ترا بيند * چراست روى تو پيوسته در نقاب بگو
مگر كه مغربى آمد حجاب مهر رخت * و گرچه گفت رخت را كه شد حجاب بگو
161
1570
عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگو * چون منت در دو جهان در « 1 » خور اگر هست بگو
منظرى نيست ترا به ز دل و ديدهء من * زين دل و ديده بهات منظر اگر هست بگو
غير سوداى تو اندر دل من چيزى نيست * غير سوداى توام در دل اگر هست بگو
هامش
( 1 ) - سپه - مظهر