لوح وجود سر بسر پر ز نقوش و حرف شد * گشت مفصلا عيان جملهء مجملات تو
يوسف جان چو دور ماند از پدر وجود خود * كرد مقيدش بكل مصر تو و نبات تو
1545
اى دل مستمند من صبر و ثبات « 1 » پيشه كن * بو كه رساندت به دو صبر تو و ثبات تو
وز جهتى از آن جهت در جهتش طلب كنى * بىجهتش به بينى ار محو شود جهات تو
بود و وجود مغربى لات و منات او بود * نيست بتى چو بود او در همه سو منات او
158
گاه مايى و گه شمايى تو * مىنگويى چنين چرايى تو
هر زمان كسوتى دگر پوشى * به لباس دگر برآيى تو
1550
هيچ كس مر ترا نياور دست * خودبخود آمدى خدايى تو
گرچه بيگانگى كنى گهگاه * نهاى بيگانه كآشنائى تو
دانمت كز جهان نه اى بيرون « 2 » * مىندانم كه از كجائى تو
جز تو كس نيست تا ترا بيند * ز چه برقع نمىگشايى تو
ز آن كسى نيستى كه زان خودى * هيچكس را نهاى ترايى تو
1555
مغربى تو ترا نمىدانى * به حقيقت بدان كه مايى تو
159
آنك عمرى در پى او مىدويدم سو بسو * ناگهانش يافتم با دل نشسته روبرو
هامش
( 1 ) - ملك - صبر من و ثبات من
( 2 ) - لندن - ليكن