تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
بس كه نشست روبرو با دل خوپذير من * دل بگرفت جملگى عادت و خلق و خوى او
قدر نبات يافت چوب از اثر مصاحبت * گل چو شود قرين گل گيرد رنگ و بوى او
مست و خراب او منم جام شراب او منم * نيست به غير من كسى ميكده و سبوى او
مى ز سبوى او طلب آب ز جوى او طلب * بحر شود اگر كسى آب خورد ز جوى او
1535
مغربى از شراب او گشت چنانك بر سحر * تا بفلك همىرسد نعره و هاى و هاى او

157

اى همگى صفات من آينهء صفات تو * نيست حيات من بجز شعبهء از حيات تو
جام جهان‌نماى من صورت تست گرچه هست * جام جهان‌نماى تو جملهء ممكنات تو
گنج توئى طلسم من ذات تويى و اسم من * حل شده از ظهور تو جملهء مشكلات تو
با عدم و وجود خود خفته بدم سحر گهى * داد نداى بندگى حى على الصلات تو
1540
زود ز خواب خاستم چونك شنيدم آن ندا * عشق فكند در برم خلعتى از صفات تو
سوى وجود آمدم خوش بسجود آمدم * بود سجودگاه من مسجد كائنات تو
مسجد كائنات تو بود پر از جماعتى * جمله گرفته سر بسر صورت مبدعات تو
ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 186 | شمس الدين محمد تبريزى مغربى / ابو طالب مير عابدينى