آخرالامرش بديدم معتكف در كوى دل * گرچه بسيارى دويدم از پى او كوبكو
دل گرفت آرام چون آرام دل در بر گرفت * جان چو جانان را بديد آسوده گشت از جستجو
اى كه عمرى آرزوى وصل او بودت چرا * از پى آن آرزو بگذشتى از هر آرزو
1555
تا به كى سرچشمهء خود را به گل انباشتن * جوى خود را پاك كن تا آيدت آبى بجو
آب كيوان در درون وانگه به راه قطرهاى * ريخته در پيش هر نادان و دانا آبرو
مطرب آن مجلسى دف را مكن هرجا گرو * طالب آن بادهاى بشكن صراحى و سبو
ناظر آن منظرى بردار از عالم نظر * عاشق آن شاهدى برد و ز چشم از غير او
نيست بىاو چو تابى روى از وى بر متاب * بىويت چون نيست آبى دست را از دل مشو
1560
دارم از دل سرفرازى كو ز عالىهمتى * در دو عالم جز تقدس سر به كس نارد فرود
مغربى چون آفتاب مشرقى در جيب تو * بايد اكنون سر بجيب خويشتن بردن فرو
160
بيا دلا « 1 » به كجا خوردهاى شراب بگو * ز چشم مست كه گشتى چنين خراب ؟ بگو
هامش
( 1 ) - سپه - دلا بيا بگو